توییت

  • 14:01 روز مزخرفی بود.. البته کورسوی امیدی هست #
  • 14:02 هنوز هم هستن کسانی که دنبال نتیجه ی بازشماری آرا باشن #
  • 14:04 صب جای صبحونه خواستم قطاب داغ تازه از مایکروفر دراومده بخورم زدم کل سقف دهنم رو سوزوندم. آی هنوز #
  • 14:35 دل برای هوای ابری تنگ شده بود. واسه زیتون پرورده هم #
  • 14:36 وبلاگ مهران همیشه خیلی تر و تمیزه.. آدم حسادتش میاد #
  • 19:38 RT @mehran751: من دلم به حال ِ خودم میسوزه/ جدی.. #
  • 19:39 جیرجیرک ها.. تابستون شد جدی جدی. بعد یکی بود می گفت تا حالا جیرجیرک ندیدم. مشهدی هم بود #
  • 19:41 فیلمم رو اکران خصوصی می کنم فردا. وااات آاااپ #
  • 19:49 ذرت هایی که می خواستن یه روزی پاپ کرن شن دارن تو آب جوش قل قل می کنن و به زودی با سس خورده می شن. درباره ی دستینی و دل تنگی های یک ذرت تن ها #
  • 19:51 آهسته و پیوسته، مهرت به دل نشسته.. حالا عزیزم.. عــزیزم.. اسمایلی شو های طنین! سال هفتاد-هفتاد و یک #
  • 19:52 بیانیه هه رو بذارم تو بلاگم یعنی؟ #

Automatically shipped by LoudTwitter

ارسال شده در Uncategorized. Leave a Comment »

توییت

  • 11:38 Dar classe amalie pharmaco be sar mibarim.. :D #
  • 11:40 Kheili maskharas inja, bache ha ham deleshoon kabab mikhad. vali nemishe berim. bayad farda berim! #
  • 11:42 Ideh berim kabab.. khaheshhhhhh :( ( zeytoonam mikhorimmm,nooshbabe hatta :( ( smiley Nasim ke dare yavashaki jaye Ideh twit mikone.. #
  • 11:43 Ostade zaboonesh nafahme.. nake zaboon nafahm bashe, balke zaboonesh nafahmidanie. inja farsi ham nadare taze! : / #
  • 11:43 Asan hishki tavajoh nakard ke man poste jadid neveshtam.. na? #
  • 12:04 Nasim gerye mikone.. bache bayad yad begire hamishe hamechi motabeghe meyl nis khob. ha?.. javabe Nasim: Boro baba! #
  • 12:06 Nasim dar hale "Roozaye aftabio be room nayar delam gerefte". Man dar hale "khaab". berim khoone. ostad e mohtaram hanooz dare harf mizane! #
  • 12:08 به زبان مادری برمی گردیم.. من و نسیم چرا این جا نشستیم؟ خودمونم نمی دونیم.. ولی نمی ریم خونه هم. چرا؟ نمی دونیم #
  • 12:09 خاطره تعریف کنونه؟.. من چیزی یادم نمیاد زیاد #
  • 12:10 دیشب بیش از حد خواب دیدم. در حد شورش رو در آوردن.. در حد دیدن خواب آدمای حذف شده و دوست نداشتنی #
  • 12:11 من امروز زبون استادا رو نمی فهمم.. نسیم امروز کم غر زده #
  • 12:14 اوتومات.. نچ نچ نچ #
  • 12:16 به من می گه مث خواهربزرگایی هستی که اصلاً به حرف کوچیکه گوش نمی کنن و فقط سر تکون می دن. اون وقت خودش دقیقاً همین جوری رفتار می کنه :( #
  • 12:17 من لی لی بازی کردن تو حیاط مدرسه یادم میاد و اینکه می گشتیم سنگ درست حسابی پیدا می کردیم واسه لی لی میاوردیم مدرسه #
  • 12:18 من گچ رنگی دوست داشتم و مبصر که شده بودم بعد تمیز کردن تخته سیاه، گچ کوچولوها رو می ریختم تو جیبم می آوردم خونه رو دیوار اتاقم نقاشی می کردم #
  • 12:19 یه بارم یکی از بچه ها دید دارم گچ ور می دارم من بهش چند تا گچ دادم به عنوان حق السکوت که دهنش بسته بمونه :دی آدم بچه است خبیث تره #
  • 12:21 نسیم هیچ گونه خاطره ای نداره.. تازه داریم می ریم خونمون :D #
  • 13:18 شدیداً لازم دارم یه نفر فردا ساعت هشت تا ده جام بره سر کلاس.. نمی پیدا شود #
  • 16:11 کیک یخچالی #
  • 16:13 @Niusha Why don’t you just join us? we have them all.. jungle, rain, fog, river.. #
  • 16:21 کیو سر کار می ذارین؟ پی ام های خودم به خودم می رسه پس به شماها هم می رسه لابد #
  • 16:28 سی پراکسی که خودش فیلتره.. اگه همین دات کامی باشه که من رفتم #
  • 16:47 توییترفاکس می ره و میاد.. پی ام ها رو به زور هل می دم که برن.. فری گیت دیگه مُرد ولی #
  • 17:06 ه- منم که تو زنگ زدن کلاً تنبل -توئم که کلاً تنبل #
  • 17:15 قطاب هست.. چایی نیست #
  • 20:37 استاده گفت حالا ببینم چی می شه. من این رو به عنوان "باشه" قبول می کنم ازش #
  • 20:43 رفتم تو لک #
  • 22:45 مقژی منو به ماموریت سرچی احضار کرد #
  • 22:46 اثر ولف چایکوف و جاد بازدو #
  • 22:49 مقژی اس ام اسی سرم داد کشید : O #

Automatically shipped by LoudTwitter

ارسال شده در Uncategorized. Leave a Comment »

توییت

  • 09:33 خواب موندم.. نرفتم دانشگاه. خدا به خیر بگذرونه #
  • 09:34 bit.ly/2ChNC #
  • 09:35 دو شبه خواب می بینم یه فروشگاه جدیدی باز شده و خیلی جالبه و اینا.. حالا که تو بیداری یادش افتادم دیگه امشب تو خواب نمی بینمش #
  • 09:36 اونجا تاج هایی داشتن که نشون دهنده ی یه جهت گیری خاص سیاسی(!) بود.. من و مقژی خریدیمش.بخار روی آینه رو با انگشت پاک کردم ببینم خودمو با تاج #
  • 09:37 خواب دیدم مقژی گفت من این تاج رو تو دانشگاه نمی ذارم. دانشگاه جای این کارا نیست.. لب و لوچه ام آویزون شد #
  • 09:38 خواب دیدم درگیری شده و تو کوچه امون تضاهراته و یه پسری میاد تو حیاط که پلیسا نگیرنش. بعد پلیسا میان تو کلی سوال پیچمون می کنن. ترسناک بود #
  • 09:43 همیشه عضله هایی هست که قبلاً نگرفته باشن و این دفعه نوبتشون باشه #
  • 10:21 یه زن؟ #
  • 10:42 فری گیت رو باز کن.. ببند.. باز کن.. ببند.. باز کن.. ببند.. باز.. خسته شدم بابا #
  • 11:15 تنها و تنها چیزهایی می توونن در حال حاضر واسم دوست داشتنی باشن که همه ی همه ی هوش و حواسم رو بکشن طرف خودشون #
  • 11:16 مثلاً مث وقتی از آبشار می ری بالا و هر آن امکان داره پات لیز بخوره و هم جهت با آب کف آلود بری پایین و تنها و تنها می تونی به قدم هات فک کنی #
  • 11:20 twitpic.com/8juez – تر و تمیز دست در دست خواهرکوچیکه از رودخونه می گذریم #
  • 11:22 twitpic.com/8juj5 – وقتی دراپ با خرچنگک دوست می شود #
  • 11:27 twitpic.com/8jur0#
  • 11:29 twitpic.com/8juvd – تمام طول مسیر.. ما و رودخونه و تمشک ها #
  • 11:34 twitpic.com/8jv3d – آب ما را با خود خواهد برد #
  • 11:36 بالا رفتن از آبشاره سخت بود،کوله هامون رو همون پایین گذاشتیم.جز عکس هایی که دراپ با دوربینش گرفت و من ندارمشون عکسی از اون لحظات در دست نیست #
  • 11:39 twitpic.com/8jvbw – کوهپیمایی جنگل آلود ِ مه زده ی هفته ی پیش #
  • 11:41 twitpic.com/8jvfr#
  • 11:44 twitpic.com/8jvk0#
  • 11:46 twitpic.com/8jvmz#
  • 11:59 @Lameei اطراف ساری هستن این جاها.. تو ارتفاعات #
  • 14:05 نمی دونم تو کورس غدد استادا چه گیری دادن به درس پرسیدن.. مشق هم می خواین بدین بنویسیم خب #
  • 14:11 Lame #
  • 14:18 یه بار دچار دندون شکستگی در اثر ته دیگ خوردگی شده بودم، امروز تکمیل شد.. دندون پزشک لازم شدم #
  • 14:26 حالا که قرار به خودی و غیرخودی بودنه، هر گونه ریکوئست ایگنور می شه #
  • 14:40 دیدار به قیامت #
  • 18:03 گتسبی بزرگ تموم شد.. موضوع آن چنانی نداشت ولی فوق العاده نوشته شده بود. دلم واسه گتسبی سوخت آخرش. ولی به گریه نرسید دیگه #
  • 18:08 گل گل گل.. گل از همه رنگ.. سرت رو با چی می شوری با شامپو گل رنگ #
  • 18:13 وقتی نخوای یه چیزی رو بگی و بیای این جا بنویسی "نمی خوام یه چیزی رو بگم" درست مث اینه که گفته باشیش.. حالا این که اون چیز، چی هس بماند #
  • 18:14 مراسم جزوه گیرون و بعد جزوه تورق کنون لابد #
  • 20:38 واسه دو تا دونه غیبت مگه حذف می کنن؟ اصلاً مگه قراره آدم هر روز بره دانشگاه؟ اه اه من چه قدر از این غددی ها بدم میاد آخه #
  • 20:39 زنی، زنی زنی ِ زنی خوشش آمد #
  • 20:40 هی راستی نگفتم تونستم مث آمِلی سنگ رو روی آب شوت کنم؟ :ی تونستم!.. دو سه بار روی آب پرید.. ها ها #
  • 22:33 RT @MaryAmM_: خوشم نمياد عروس بار سوم بله بگه..تازه قبلش هم از بزرگتراش اجازه بگيره..خب تو اگه فكراتو نكردي و اجازه تو نگرفتي سرسفره ي ع … #

Automatically shipped by LoudTwitter

ارسال شده در Uncategorized. Leave a Comment »

توییت

  • 21:27 یکی از بهترین برنامه هایی بود که رفتم.. وای ی ی.. فقط یه ذره هم جون نمونده واسم #
  • 21:27 همراه یک بچه قورباغه در کفش.. شِویک شویک #
  • 21:28 آبشاااار! ما از آبشار رفتیم بالا! خیلی باحال بود.. فوق العاده بود یعنی.. :( ((( خیلی خوب بود #
  • 21:29 اولین طبیعت گردی با دراپ هم ثبت شد ضمناً.. کاپیتان سابق #
  • 21:31 مایکل جکسون مرده؟ : [ #
  • 21:33 تنها چیزی که بعد از ماکارونی که شام داریمش می چسبه خیلی الان، اینه که بخوابم و ظهر بیدار شب. بلکه غروب. ولی کلاسای فردا پیچوندنی نیییس #
  • 21:34 این آواتارا جدیداً زیادی شبیه هم شده اند.. اینه که آدم اشتباه های نفس گیر می کنه تو شناخت توییت ها و غیره #
  • 21:34 کتمان هم یکی از راه های رسیدن به خداست به هر حال #
  • 21:36 وقتایی که خیلی داره خوش می گذره جای افراد خاص زندگی که نیستن تو این لحظه ها با آدم شریک، به شدت خالی حس می شه نقطه #

Automatically shipped by LoudTwitter

ارسال شده در Uncategorized. Leave a Comment »

توییت

  • 10:13 زحمت کشیدم میزان زیادی خواب دیدم #
  • 10:26 آسمون رویا، امروز داغه از تب من #
  • 10:28 تعجب می کنم می بینم می شه به این راحتی شیـــفته شد. ذاتاً اهل شیفته ی کسی شدن نیستم #
  • 10:36 از نیوشا فقط مقادیری لایک های پراکنده مشاهده می شه و دیگر هیچ.. قانعیم خب #
  • 10:57 خودشون گذاشتن رفتن بیرون گفتن ناهار از بیرون می گیریم.. حالا زنگ می زنن می گن ناهار چی درست کردی #
  • 10:58 کره و تخم مرغ.. خیلی خوش مزه است. یادم افتاد دلم واسه شیرینی و کیک پختن تنگ شده #
  • 11:02 تازه می گه چشه؟ چش نیس.. گوشه. اسمایلی نمک #
  • 11:05 این دفعه پیاده رویش کمه.. امیدوارم زیاد اون جا نشینیم که حوصله امون سر بره. مقژی می گه واسه این که سرمون گرم شه چی بیارم؟ بدمینتون؟ جزوه؟ #
  • 11:09 راه برو راه برو، تا دم ایستگاه برو.. برادرم زن می خواد پولشو از من می خواد. برادر من زن گرفته ولی. مسئله اینه #
  • 20:06 تهیه و تدارک و تناول و تفاهم و تتمه و تشابه و تکامل و تعامل و تظاهر و تربچه #
  • 20:17 به دلیل مهمان داشتگی در کوه، باید غذا بیش تر ببرم؟.. تازه معلوم هم نباشه مهمونا میان واقعاً یا نه #

Automatically shipped by LoudTwitter

ارسال شده در Uncategorized. Leave a Comment »

توییت

  • 12:05 وقتی آدم شاخ در می آورد #
  • 12:06 خواب دیشب/امروز صبحم تعبیر شد.. با چه سرعتی. کاش یه چیز بهتر خواب دیده بودم #
  • 12:11 دلم گرفت انقدر مشکی پوشیدم.. می شه بسه؟ #
  • 12:14 من نمی دونم چرا این روزا هیچ خبر خوبی به گوش نمی رسه.. در انواع و اقسام مقیاس ها اگه حساب کنیم. به قول نجیم واسه خبر خوب شنیدن تنگ شد #
  • 13:21 انضباط نوزده و هفتاد و پنج!.. زبون قاصره #
  • 13:22 دست برداريد از اين سوال مائوس كنندهء آزادهندهء « آخر چه مي شود ؟ » ؟.. من نمی تونم دست بردارم #
  • 13:27 مامان می تونه لطف کنه غذای ابتکاری درست نکنه.. ولی این لطف رو نمی کنه در حق ما. ای بابا #
  • 17:19 دست و پا زدن بین بیداری و خواب #
  • 19:36 مث ابی فریاد بزنم امرووووز که محتاج توئم #
  • 19:37 از من بخواه بمیرم اما نخواه که بستنی نخورم #
  • 19:49 از من بخواه بمیرم اما نخواه که نجیم رو با کمک مقژی اذیت نکنم.. نخواه نخواه #
  • 19:56 از من بخواه بمیرم اما نخواه که .. نخواه که چی واقعاً؟ هوم؟ #
  • 20:13 @MaryAmM_ باز می شه میل یاهو.. تو که اویلبل هستی اصلاً #
  • 20:22 ما غار می خوایم یالا #
  • 20:30 پیتزا کربنی.. چه طور ممکنه آدم دلش املت نخواد؟ #
  • 20:30 فی البداهه اش خوبه #
  • 20:32 وقتی بهش فک می کنی بی مزه می شه #
  • 20:38 نشکن نشکن نشکن.. ناخن عزیز.. نشکن #

Automatically shipped by LoudTwitter

ارسال شده در Uncategorized. Leave a Comment »

توییت

  • 13:47 طبق توافقی با خودم به این نتیجه رسیدیم که دیگه نگم شب ها بد می خوابم.. دیگه هر وقت خوب خوابیدم بیام خبرش رو اعلام رسمی کنم #
  • 13:50 به اسفند برنگردیم.. لطفاً لطفاً لطفاً #
  • 13:51 توییترفاکس چه قدر خوب داری کار می کنی وسط این همه از هم پاشیدگی ها.. بیا بغلم #
  • 14:02 هی می خوام هیچی به این دختر شست و شو مغزی نگم نمی شه #
  • 14:09 www.petitiononline.com/akcriems/petition.html #
  • 22:17 همین گوشه و کنارها #
  • 22:18 این روزها ملغمه ای است از لحظه هایی که نمی خوام هرگز تکرار شن و لحظه هایی که کاش کِش تر میومدن #
  • 22:21 محض رضای خدا چهارتا عدد بدین به خورد این مسنجر بدم بلکه وا شه #
  • 22:23 You’re gonna die Charlie.. #
  • 22:24 گوس پند چه طوری؟ #
  • 22:27 سرطان دیگه بود تو این هیر و ویر؟ ها؟ سرطان؟ وقت گیر آوردی؟ نه جدی! عجب بیکاری تو #
  • 22:30 آدم می ره غذا بخوره بعد هر کی یه نی نی ور می داره میاره.. بعد این نجیم هی اوووف اووف می کنه و غش و ضعف می کنه واسه همه ی نی نی های وارد شده #
  • 22:34 این گتسبی بزرگ عجیب روون نوشته شده ها.. بعد اون شخصیت دی زی منو یاد لی لی میندازه تو هو آی مت یور مادر #
  • 22:46 پشمک خوش مزه است زیاد.. مخصوصاً اگه مث لی لی موقع خوردن، خرچ خرچ بجوییش #
  • 22:50 نی نی ها حق دارن و کاملاً حق دارن هر وقت بخوان شیر بالا بیارن #
  • 23:07 یهو انرژی می ره بالا و همون طور هم یهو میاد پایین #

Automatically shipped by LoudTwitter

ارسال شده در Uncategorized. Leave a Comment »

توییت

  • 10:04 بخواب آرااام.. دل دی وا نه #
  • 10:13 حس دانشگاه رفتن اصولاً وجود خارجی نداشته هیچ وقت ولی این روزا دیگه اصلاً وجود خارجی نداره یعنی. درباره ی کلاس فارماکوی دودر شده #
  • 10:15 bit.ly/2cSPOk #
  • 10:16 زود ناهار خوردن = کِش آمدن روز #
  • 10:17 تن ها ساعت هایی که تو این مدت می شه گفت یه خرده خوش بودم دیروز بود.. اگه اونم اتفاق نمی افتاد یه بلایی سرم می اومد حتماً #
  • 15:02 تولدش رو یادم رفته بوووود.. دمن ایت!.. البته هرجور حساب می کنم راهی نداشت که حواسم باشه امروز یک تیره #
  • 15:05 ولی خواب بسیار دل چسبی بووود.. این کتابه هم اصولاً چنگی به دل نمی زنه ولی خوب دارم پیش می رمش نمی دونم چرا #
  • 15:22 آزادی ای آزادی، آزادی ای آزادی ِ خوووووب.. شهرزاد قصه گو روزی می خوند. چرا نمیاد آزادی پس #
  • 15:32 اکسیژن چرا کم میاد یهو #
  • 18:08 و ضمناً دلم می خواد محلول اریترومایسین چهار درصدم رو سر بکشم #
  • 18:09 و دلم می خواد دو لُپی غذا بخورم #
  • 18:14 سنگ قبرم باشه از البرز پیرم #
  • 18:15 تیر و شلاق، لالای خواب هم خونان من #
  • 18:40 نا آگاهی چه قدر امنه #
  • 18:58 bit.ly/Mb7rx
    سامان مقدم؟ فریدون جیرانی؟ #
  • 19:15 الان دقیقاً کی به کی باید بگه جا خواستیم جانشین نخواستیم؟ #

Automatically shipped by LoudTwitter

ارسال شده در Uncategorized. Leave a Comment »

توییت

  • 10:28 @margode Thanks.. a lot! : ) #
  • 10:28 دیشب عجب شب افتضاحی بود. حتی در عالم خواب #
  • 10:31 اینم از فری گیت.. الان دقیقاً چه جور خاکی باید بریزم تو سرم واسه باز کردن سایت ها؟ #
  • 11:19 دیشب ساعت یک نیمه شب شروع کردم به خوندن گتسبی بزرگ.. کمک کرد پلکم سنگین شه #
  • 11:19 مرگ یک ژله ی آبی #
  • 11:45 با تقریب خوبی می شه گفت فقط گوگل ریدر باز می شه.. فعلاً همین هم غنیمتی است #
  • 11:56 آخ من دیگه نمی تونم این نوشته ها و عکس ها و فیلم های شر شده رو ادامه بدم.. درد داره.. درد #

Automatically shipped by LoudTwitter

ارسال شده در Uncategorized. Leave a Comment »

توییت

  • 10:05 نه می تونم دستم رو تکون بدم، نه پام رو.. ولی دیشب واقعاً بیهوش شدم از خستگی.بیهوش به معنی واقعی کلمه #
  • 10:06 تی وی وطنم وطنم پخش می کنه.. یاد میرحسین مرحوم می افتم #
  • 10:10 ساندویچ نون و پنیر و سبزی داده دستم.. قد یه باغچه سبزی داره توش #
  • 10:11 دست گَزنه ایم می سوزه #
  • 10:12 از اون جایی که قدرت تلقین در من به شدت بالاس، دچار مرض جدیدی شدم : / #
  • 10:37 توی حجم معلوم این همه آدم، مهم‌ترش اونه که تو یه نامعلومی و درست به همین خاطر می‌شه تا سر حد مرگ بهت امیدوار بود -لیمان #
  • 11:37 عطسه ی دردناک #
  • 12:08 سوال بسیار جدی و مهم: چرا تو ترجمه ی واژه ی "آیدیا" به جای ردیف کردن کُلی کلمه ی معادل، یه کلمه نمی نویسن ایده؟ خیلی واضح تر و معادل تر نیس؟ #
  • 12:13 @Lameei می گن عقیده و نظر و فکر و غیره و غیره #
  • 14:17 به شدت همه جام درد می کنه : ( احساس می کنم صبح انقدر بد نبود #
  • 14:18 جناب دراپ می فرمان دوش آب گرم و ماساژ و بیست دقیقه دویدن لازمه.. حوصله ندارم راستش #
  • 14:19 خواهرکوچیکه خواب دیده مادربزرگمون حالش خوب شده. خب من احساس می کنم تعبیرش اینه که تنهامون می ذاره و رفتنیه #
  • 14:25 Tell people what?!.. #
  • 14:33 ه- شب یک شنبه ساعت یازده شب کجا بودی؟ .. سوال مورد علاقه ی فیلمای پلیسی #
  • 14:43 تونستم مسنجر رو باز کنــــــــــم.. هاه #
  • 16:28 راه رفتن واسه من عذابه اون وقت خواهرکوچیکه می گه چرا مث پیرزن ها راه می ری! اصلاً مگه هنوزم پیرزن ها این جوری راه میرن #
  • 16:33 قهری که باش. گوشی رو چرا ور نمی داری #
  • 16:41 You express plenty of negative emotions.. tweetpsych.com said! #
  • 18:30 یه چیزی کمه #
  • 18:39 www.people.cornell.edu/pages/jad22/titlelist.html #
  • 19:30 Silence must be heard.. #
  • 20:46 اخبار چرت و پرت محض می گه. ما رو چی فرض می کنن آخه #
  • 20:47 حرف اوباما و سارکوزی و غیره و غیره رو ترجمه می کنن. "ملت ایران" و "عدالت خواهی" رو هی به آشوب گری و آشوب خواهی نسبت می دن #
  • 20:53 همه چی ریخت به هم. دوباره رو آوردم به فری گیت #
  • 21:05 نفسم گرفت #

Automatically shipped by LoudTwitter

ارسال شده در Uncategorized. Leave a Comment »